خرید بک لینک
هرچقدر که تو اینستا خوشحال و بشاشم، اینجا انگار محل غر زدنمه. از خاصیت وبلاگه لابد. این روزها خودمو کمتر دوست دارم. شدم غول ِ همیشه گوشی به دستِ کمتر توجه کن به بقیه. ارشیا دیشب اومد پیشم. با فرم خجالت بهم گفت این کتاب رو تا اینجاش خونده؛ اما در مور

برچسب: نویسنده: اشکان نظری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:59

اینجا هستم. تو محل کارم. موقعیت استثنایی پیش اومده که بتونم پست بذارم! یه آقایی هم هست که تو محل کارمون، به واسطه ی مشاوره ای که میده(شما بخونید اخاذی که از شرکت میکنه) باهاش در ارتباطم. این بشر به نوعی کلمات رو به هم می بافه. به قدری شگفت انگیز در م

برچسب: نویسنده: اشکان نظری تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 23:36

یه مقنعه هم بود که اون سال مد شد کراواتی بود اسمش یا همچین چیزی تو سفر قشم، با ذوق و شوق خریده بودمش آوردم خونه و با خوشحالی گذاشتم سرم، مامان نگام کرد و گفت قشنگه، اما مناسب تو نیست سرت کنی. در لحظه به قدری از مقنعه م بدم اومد، که حد نداشت. پرتش کرد

برچسب: نویسنده: اشکان نظری تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 23:36

خوشحالی ها تا اونجاش خوبن که براشون انتظار میکشی

اما از ثانیه ای که شروع میشن، تا انتهاش، حتی اگه یک روز کامل هم باشه، فقط اندازه ی یک ثانیه میگذره!

نمایشگاه کتاب امسال منم تموم شد و حالا من موندم و کارایی که واقعا باید انجامشون بدم و دیگه واقعا باید انجامشون بدم!!

یه درس ِ باقیمونده ی ارشد و مقاله ای که باید نوشته بشه و بعدش انجام کارای پایان نامه از دغدغه ی این روزامه

اما خب اینا هم میگذره؛ همونطور که 26 سال ِ گذشته ؛ گذشته و من هاج و واجم که کِی 26 ساله شدم!!

برچسب: نویسنده: اشکان نظری تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 23:36

صفحه بندی